رضا قليخان هدايت

1793

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ديدم زمين چو صحن بهشت است جانفزا * آراسته به زيور و افروخته به تاب سوده گيا سپيده و شنگرف بر جبين * ماليده سبزه وسمه و زنگار بر ثياب صحن چمن چو صفحهء گردون لاژورد * از ژاله پرستاره و از برق پرشهاب مىجست برق از ابر چو در سينه‌ها نفس * يا در گناه توبه و يا در خطا صواب سر بر كشيده سبزه ز خاك سياه رنگ * همچون زمرّد از شبه و طوطى از غراب قوس قزح كشيده كمانى به چار رنگ * چون طاق منظرى كه به الوان كنى خضاب اين سرخ همچو لاله و آن زرد چون زرير * اين نيل چون بنفشه و آن سبز چون سداب من در شده به لابه و زارى كه ساعتى * تسكين دهم ز هول و تسلى ز اضطراب بودم در اين حديث كه ناگاه بىگمان * سر برزد از دريچهء من همچو آفتاب آن ماه سايه‌پرور و آن آفتاب حسن * كاصلا نديده سايهء او ماه و آفتاب آمد چو خور ز بام و چو سروى به پيش من * بنشست و برگشاد لب بسته در عتاب گفتا چه شد ترا كه درين دور خرمى * ماندى چنين غمى و نشستى چنين مصاب